آخر شهریور فهمیدم آخرین چیزی که هر شب میبینم صفحهی گوشی است و اولین چیزی که صبح میبینم هم همان. تصمیم گرفتم یک ماه گوشی را بیرون از اتاق بگذارم. قانون ساده بود: شارژر در آشپزخانه میماند.
هفتهی اول: سختتر از چیزی که فکر میکردم
شبهای اول دستم ناخودآگاه دنبال گوشی روی میز کنار تخت میگشت. به جایش یک کتاب و یک دفترچه گذاشتم. چند شب فقط سه خط نوشتم و خوابم برد.
چیزهایی که عوض شد
- زودتر خوابم میبرد؛ به گمانم چهل دقیقه زودتر.
- صبحها اول پنجره را باز میکنم، نه پیامها را.
- در یک ماه دو کتاب و نیم خواندم.
چیزهایی که عوض نشد
هنوز هم گاهی وسط روز بیهدف در اینستاگرام میچرخم. این تجربه جادو نیست؛ فقط یک در کوچک را بست.
اگر میخواهید امتحانش کنید، یک ساعت رومیزی ساده بخرید. بهانهی «زنگ ساعت گوشی» اولین چیزی است که مغزتان جلویتان میگذارد.



